تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان




#قسمت32
و همگی به سمت خروج راهی شدیم تورج خان حضور یحیی رو الزامی کرده بود شاید می خواست عذابش بده....می خواست به اشتباهش و به رخش بکشه ...طفلک یحیی...ضمیر ناخودآگاهم آروم زمزمه کرد طفلک خودت ! !
تورج خان مقابل محضر رژه می رفت و فرنود تکیه اش و به ماشینش داده بود در حالی که کت و شلوار مشکی خوش دوخت ...پیراهن سفید و کراوات مشکی راه راه ....با ادکلنش حسابی دوش گرفته بود ! !
تورج خان جلو اومد و با پدر خیلی معمولی احوال پرسی و کرد و مخصوصا دست یحیی رو فشرد خانم نسبتا مسنی همونطور که در ماشین و می بست با خوش رویی سلام داد و خودش و لعیا معرفی کرد...از نسبتش حرفی نزد...فقط لعیا..برای لحظاتی نگاهش روی من ثابت موند نگاهش از جنس نگاه فرنود و برادرش نبود... همگی راهی شدیم و فرنود پشت سر همه حرکت می کرد ! !
چند دقیقه ای تا حاظر شدن عاقد منتظر بودیم کنار فرنود در حالی که قران و بغل گرفته بودم و نگاهم به سفره عقد دوخته بودم و از تصویر خودم کنار فرنود داخل آینه خنده ام می گرفت ! !
به ظرفهای عسل نگاه کردم ای کاش این قلم جنس و ازم نخواند ...دست عسلیم و تو حلقش فرو کنم و اون هم متقابلا همین کار و بکنه...چندش...! !
سرم و تکون دادم شیفته کنار گوشم گفت : عروس خانم می خوای با خودت اختلاط کنی آروم چندشت و همه شنیدند...ریز خندید ! !
عاقد اومد همه به احترامش ایستادند جز یحیی مات به من و فرنود خیره شده بود...مهریه ی معلوم یک جلد قرآن و یک جفت آینه شمعدان و 150 سکه بهار آزدای ...! !
هیچ کس بالای سرمون قند نمی سابید....عاقد با صدای رسایی اعلام کرد وکیلم ؟
فرنود دست به سینه نگاهش و به مقابلش دوخته بود ! !
عاقد برای بار دوم اعلام کرد وکیلم ؟
یحیی منتظر چشم به دهانم دوخته بود ....هنوز هم امید داشت ...امید داشت به معجزه....! !
عاقد برای بار سوم اعلام کرد وکیلم ؟
شیفته دستش و روی شونه ام گذاشت قرآن و بستم ...بله...فقط بله....نه اجازه پدر و نه مادر....نه بزرگترها...فقط بله.. با رضایت تورج خان بله....با قید آزادی برادرم بله....با جبران خون فردین بله....با مرد شدن فرنود بله....با خیس شدن پلکهای مادرم بله...با شکستن دل هیربد بله...با ناامید شدن یحیی بله ...بله...بله...!
لعیا خانم که حدس می زدم زن تورج خان بود صورتم و بوسید و جعبه ای به دستم داد و گفت : تبریک می گم عزیزم خوشبخت باشید !
به فرنود هم به صورت مادرانه ای البته به صورت لفظی تبریک گفت و رو به بقیه که هنوز مات بله ی من بودند گفت : نمی خواهید بهشون تبریک بگید ؟ ؟
مادر از پشت بغلم کرد و با صدای لرزونی تبریک گفت با اومدن پدر ایستادم فرنود هم با اکراه ایستاد و خودم پیش دستی کردم و پدر و بغل کردم و راه و به سمت فرنود باز کردم پدر بدون لحظه ای مکث فرنود و بغل کرد و کنار گوشش چیزی زمزمه کرد ! !
تورج خان هم از سمت دیگه سفره به سمت فرنود رفت مطمئن بودم همدیگرو در آغوش نمی گیرند ...دستش و روی شونه اش گذاشت و گفت : امیدوارم کار درستی کرده باشم ! !
فرنود پوزخندی زد و نگاهش و به سمت دیگه ای سوق داد و فقط برای من سری تکون داد و رو به یحیی که با بغض به ما خیره بود گفت : شما به تنها خواهرتون تبریک نمی گید ؟ ؟
واژه ی تنها رو تاکیدا اعلام کرد نگاه پدر به سمت یحیی چرخید...سلانه سلانه به سمتم اومد آرم بغلم کرد و در حالی که موهام و نوازش می کرد روبه فرنود گفت : امیدوارم لیاقتش و داشته باشی ! !
فرنود صاف نگاهش کرد و با لبخند مرموزی گفت : شک نکن ! !
تورج خان تیزبینانه نگاهش کرد...از هر طرف گوشه و کنایه می رسید خودم و از یحیی جدا کردم و لبخندی نثار جمع کردم ...که تنها لعیا خانم و شیفته متقابلا لبخندم و جواب دادند ! !
لعیا خانم همه رو دعوت به نشستن کرد و حلقه ها رو مقابلمون گرفت فرنود حلقه ها رو روی هوا قاپید و پوزخندی نثار یحیی که درست نقطه مقابلمون نشسته بود کرد و حلقه رو آروم دستم کرد ! !
لعیا خانم شروع کرد به کف زدن و بقیه رو مجبور کرد همراهیش کنند ظرف عسل و برداشت و گفت : کامتونم شیرین کنید ! !
فرنودانگشتش و حسابی تو ظرف عسل لغزوند و به سمتم گرفت ساکت نگاهش کردم با اجبار متقابلا همین کارو کردم و دستم و مقابلش گرفتم صورتش و جلو کشید که لعیا خانم با عجله گفت : اول یغما ! !
با پرویی گفت : بخور دیگه ؟ ؟
نامطئن سرم و پیش بردم لبخند موزیانه ای روی لبش نقش بست فاتحه ام خونده بود صدای شیفته تو گوشم پیچید : بفرما شوهر گستاخ ! !
مسلما اگه هیربد بود کلی سرخ و زرد می شد دهانم و باز کردم و چیزی با شتاب واردش شد جای شکرش بود روی دستش بالا نیاوردم ! !
00:00 :. ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۰ ۲ ۰ ۲۶

نظرات (۲)

  • فاطمه سادات داوری
    سه شنبه ۱۷ مهر ۹۷ , ۱۶:۴۳
    داستانی عالی بود واقعا مهشره:))
    • author avatar
      00:00 :.
      ۱۹ مهر ۹۷، ۱۴:۵۱
      هنوز کلی مونده ازش صبر داشته باشین :)
      خوشحالم خوشتون اومده :)
  • سیوان
    چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷ , ۱۹:۰۸
    عالی بود
    • author avatar
      00:00 :.
      ۱۹ مهر ۹۷، ۱۳:۴۸
      مرسی از همرایتون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی