تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


#پارت30

سوار ماشین شدم و گوشیم رو برداشتم و شماره شهاب رو گرفتم

-الو شهاب؟

-جانم داداش

-فرستادیشون؟

-آره پنج نفر از بهتریناشون رو انتخاب کردم امشب ساعت ده میاین

-مطئنی بهترینا هستن؟

-آره بابا هم امیر هم من ازشون امتحان گرفتیم،
تو که امیر رو قبول داری!

-آره،
به بقیه بگو پاداششون رو میگیرن

-باشه، راستی اون پسره چیشد؟

-خودم حسابه اونو میرسم ولی دو سه نفر هم از خوباشو پیدا کن بزارم دم خونشون

-اون چرا؟

-میخوام هر جا میره دنبالش برن و چکش کنن،
درضمن بگو پولش مهم نیس

-باشه بهت خبر میدم

-فعلا

-خدافظ

گوشی رو گذاشتم تو جیبم ،
مجبور شدم برای دیانا محافظ برازم تا هرجا میره مواظبش باشن ‌،

بیشتر بخاطر آرمیا گذاشتم تا وقتی باهاش هست بهم خبر بدن من نمیزارم دیانا ماله اون بشه

دیانا ماله منه ،
از اولشم بود پس هیچکس نمیتونه مارو از هم جدا کنه

آرمیا خان دارم برات حالا وایسا نشونت میدم...

#دیانا


کفشام رو در آوردم و رفتم داخل ،
همه جا ساکت بود ،
به ساعتم نگاه کردم هشت ،
رفتم تو اتاقم و حوله و لباس برداشتم برم حموم
لباسام رو در آوردم و انداختم تو سبد و دمپایی ام رو پوشیدم و رفتم داخل

وان رو پر از آب کردم و شامپو خوش بو کننده رو ریختم ،
آروم پامو گذاشتم تو وان تا به گرمی آب عادت کنه ،
کامل نشستم تو وان و چشمام رو بستم و به اتفاقات امروز فکر کردم ،
به حرف های شیدا ،
حرف های آرتین ،

"اگه قبول نکنی نه من نه تو"

یعنی واقعا میره؟

نه نباید بزارم بره ،
من بدونه اون نمیتونم ،
اشکام سرازیر شد
ولی مگه من میتونم فرار کنم؟!
خدایا خسته شدم
چیکار کنم؟!

مگه عشق من ناپاک بود؟!
من و آرتین عاشقانه همو دوست داشتیم ،
بخدا که عشقمون پاک بود

اشکام رو پاک کردم و خودمو شستم و حوله به تن اومدم بیرون

جلوی آینه نشستم و دست و صورتم رو کرم زدم ،
حوله کوچیک رو پیچیدم دوره سرم حوصله سشوآر کشیدن نداشتم

بلند شدم تا لباسم رو بردارم
یه ست مشکی برداشتم و با یه پیرهن آبی فیروزه ایی که تا زیر زانو بود و خیلی خنک میکرد
لباسام رو پوشیدم و رو تخت افتادم ،
دستمو گذاشتم زیر سرم ،
همینطوری داشتم فکر میکردم فردا به آرتین چی بگم که گوشیم زنگ خورد

با بی حالی بلند شدم ببینم کیه
گوشیو از کیفم برداشتم

(آرمیا)

مثلا چرا زنگ زده؟

-بگو

-سلامت کو؟

-کارتو بگو حوصله ندارم

-عه!!چه جالب برای من که نامزدتم حوصله نداری
اونوقت برای اون آرتین که هیچیت به حساب نمیاد هم حوصله داری
هم وقت داری باهاش میری بیرون و دور دور

‌وای اینو کجای دلم بزارم ‌،
به اون ربطی نداره که من چیکار میکنم

-اولن که من تو رو نامزد خودم نمیدونم بعدشم اگه چیزی باشه یادت نره زوری بود به اجباررر
دومن که به تو هیچ مربوط نیست که من با کی کجا میرم و کی میام فهمیدی؟
00:00 :. ۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۰:۰۰ ۱ ۲ ۲۲

نظرات (۱)

  • سِـــــــد جَــــــواد
    يكشنبه ۱۵ مهر ۹۷ , ۲۳:۰۱
    یه روزی باید بیام از اول داستان های مشتیت رو بخونم
    براش برنامه ریزی میکنم
    • author avatar
      00:00 :.
      ۱۹ مهر ۹۷، ۱۴:۵۸
      خوشحالم که خوشتون اومده :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی