تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان




#قسمت22
پادر اشکاش و کنار زد و گفت : هر شرطی قبوله ...کنیز خونشون می شم فقط جون بچمم و ببخشند ! !
-حتی بدبختی دخترتون ؟
برای لحظاتی همه بهت زده نگاهم کردند : اونا کنیزی شما رو نمی خواند کنیزی دخترتون و می خواند ! پدر تکونی بهم داد و گفت : بابا تو که ما رو جون به لب کردی ؟
-برادرش تورج خان گفت فقط دوتا برادر تو دنیا داشته که یکیش و فردین بود...بغضم و فروخوردم و گفتم : شرط بخشش یحیی ازدواج من با اون برادر دیگه اشه ! !
پدر با من من گفت : تو که نامزد داری ؟
-یا ازدواج یا اعدام ! !
همه هاج و واج بودند درک اینکه باید خوش حال بود یا ناراحت اشک ریخت یا شدای کرد و نداشتند ! !
ایستادم و در حالی که مادر و بلند می کردم گفتم : من به خاطر یحیی از خودمم می گذرم چه برسه به هیربد ! !
دستی روی شونه شیفته گذاشتم و راهی اتاقم شدم خونه هنوز ساکت بود...ولی نه سکوتی رعب آور ! !
صدای زنگ موبایلم بلند شد ...هیربد بود ناخودآگاه بغض کردم ...هیربد چه گناهی داشت اون دیگه باید تاوانه چی و پس می داد ! !
-بله ؟
هیربد : سلام ...خوبی ؟
-خوبم تو چطوری ؟
هیربد : زنگ زدم بابت اون روزی که پشت تلفن بحثمون شد معذرت خواهی کنم می دونم تو چه شرایطی هستی ! !
با صدای بغض آلودی گفتم : مهم نیست خودت و اذیت نکن ! !
هیربد : تونستی راضیشون کنی ؟ اگه کاری از دست من یا پدرم بر می یاد خواهشا رو دربایستی نکنید ! سکوت کردم که دوباره گفت : می شه ببینمت ؟ البته اگه ناراحت نمی شی ! !
این آخرین دیدارمون بود بغضم و فروخوردم و گفتم : منتظرتم ! !
گوشی و روی تخت انداختم سرم و از پنجره بیرون دادم هیچ چیز مهم نبود ...فقط آزادی یحیی مهم بود و بس ! !
هدیه هایی که هیربد تا به حال برام َآورده بود و داخل نایلونی جا دادم و به انتظارش نشستم تنها یک ربع طول کشید نگاهم از پنجره به حیاط دوختم پدر برای باز کردن در خودش داوطلب شده بود ...پس راضی بود...راضی بود به بخشش یحیی و ازدواج من !
دستی براش تکون دادم و متقابلا سری تکون داد چقدر لحظات کشنده ای بود چرا حرکات آهسته بود...بالاخره وارد شد انگار که دنیا روی سرم آوار شد...کنارم نشست و دستش و مقابلم تکون داد و گفت : خوبی ؟
-چی ؟
هیربد : سلام کردم !
-سلام !
خندید و گفت : هاج و واجی ؟
لب پنجره نشستم و گفتم :به تقدیر اعتقاد داری ؟
هیربد : تا حدودی ! !
-پس منطقی کنار میای ؟
هیربد : نمی فهممم ؟
-با امروز سه روزه که رفتم بست نشستم جلوی خونه....به انتظار رضایت...امروز برادرش یه نرمشی نشون داد ...از سختی من نرمش نشون داد ...گفت می بخشتش ولی شرط گذاشت ! !
مقابلم ایستاد و گفت : چه شرطی ؟
حلقه ام و در آوردم و مقابلش گرفتم و گفتم :اگه عاشقتم بودم باز عشق خواهر برادری یه چیز دیگه است...همخونی یه چیز دیگه است ! !
نگران جلو اومد و گفت : چی کار می کنی ؟ منظورت چیه ؟
تکیه ام و به دیوار دادم و گفتم : هر چی هدیه برام تا به حال اوردی آک آکند...همه رو تو اون نایلون جا دادم با خودت ببر ؟
چند قدم دیگه به سمتم برداشت و دستم و که به سمتش دراز کرده بود داخل دستای مردونه اش گرفت شاید جزئ معدود دفعاتی بود که دستم و لمس می کرد پلکهام و روی هم گذاشتم و گفتم : برو هیربد...برو دنبال زندگیت...دنبال جفتت...من نبودم...نیستم ...نمی تونم باشم ! !
دستش و روی بازوهام گذاشت تا به حال اینقدر بهم نزدیک نبودیم واقعا خودش بود ؟ هیربد بود ؟ این هیربد بود که صورتش فقط چند بند با صورتم فاصله داشت ...هیربد بود که با بغض آشکاری لحظه به لحظه صورتش و نزدیک تر می آورد ...ولقعا هیربد بود که این جسارت و به خرج داده بود تا من و ببوسه ؟
دستم و روی لباهای سردش گذاشتم و همونجا روی زمین نشستم و گفتم : نه هیربد...نه ...دیره ...خیلی دیر ...!
نمی تونستم مانع قطره های سمج اشکی بشم که از گوشه چشمم جاری شده بودند نفسم و سنگین بیرون دادم و گفتم : من از تو از خودم می گذرم برای یحیی تو هم بگذر...بگذر از من ! !
هیربد : یغما ؟
-اگه با فرنود ازدواج نکنم یحیی رو اعدام می کنند ...ما هیچ وقت با این شرایط خوشبخت نمیشیم
#ادامه_دارد ...
00:00 :. ۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۰ ۰ ۱ ۲۵

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی