تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


#پارت_6


-چرا این بازی تموم نمیشه دیانا!!


برای چی پدرت منو رد کرد بعد تا اون آرمیا لعنتی پیداش شد زورت کرد بهش بله بگی

من نمیتونم دیانا،نمیتونم تحمل کنم اون موقع هم بهت گفتم بریم عقد کنیم...


-باهم بریم یه جای دور زندگی کنیم اما تو چی گفتی؟؟


-من نمیتونم،درسته خیلی دوست دارم اما نمیخوام فرار کنم مردم چی میگن؟؟


-تو به فکر حرف مردمی؟؟یعنی من اینقدر برات ارزش دارم؟؟آره؟؟


-معلومه که نه ولی باور کن من نمیتونم،منو درک کن من یه دخترم برام سخته


آرتین پوفه کلافه ایی کشید و زمزمه کرد:پس کی منو درک میکنه!!


-امشب میخوای بری؟؟!


-مجبورم،باید برم


-همش باید،مجبور

پس کی اینا تموم میشه؟؟

هاااا!!؟


-سر من داد نزن،انگار من خودم خیلی حالم خوبه

حالم خوب نیس تو بدترش نکن


از جام بلند شدم و از پله ها رفتم پائین بغض داشت خفم میکرد


به صدا زدنای آرتین توجه ایی نکردم و از شارونا زدم بیرون...

00:00 :. ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۰ ۰ ۱ ۱۵ رمان

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی