تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


#پارت_5


-سلام به خانوم خودم

لبخندی زدم


-سلام


دستامو گرفت و نوازش وار گفت:چطوری؟


-خوبم


چپکی نگاهی بهم کرد


صندلی رو برام عقب برد


-بفرمایید بانو


نشستم 


صندلی روبه روم نشست


-میشنوم


نگاهش کرم


-چیو!!!؟


-چی ناراحتت کرده؟؟


-هیچی،من که ناراحت نیستم!!!


-ما دروغ نداشتم،بعداز یه سال و نیم خوب میشناسمت


-چیزی نیست 


-به چشام نگاه کن و بگو


-‌هیچی فقط


مکثی کردم


-فقط واسه شام خونه ی آقای وارسته دعوتیم (فامیلی آرمیا،آرمیا وارسته)واسه همین حوصله ندارم

به آرتین نگاهی انداختم


-چرا این بازی تموم نمیشه دیانا!!!


برای چی پدرت منو رد کرد بعد تا اون آرمیا لعنتی پیداش شد زورت کرد بهش بله بگی

من نمیتونم دیانا،نمیتونم تحمل کنم اون موقع هم بهت گفتم بریم عقد کنیم...


-باهم بریم یه جای دور زندگی کنیم اما تو چی گفتی؟؟؟

00:00 :. ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۰ ۰ ۲ ۱۸ رمان

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی