تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان



سری تکون داد و راهی اتاق یحیی شد با بلند شدن زنگ موبایلم راهی اتاقم شدم موبایل و از روی تختم برداشتم شماره هیربد افتاده بود پوفی کشیدم و ناچارا جواب دادم :

-سلام !

هیربد : سلام خوبید ؟

-چند نفریم ؟

هیربد : باز اومدی نسازی یغما ! !

-خوبم اینم سازش !

هیربد : واقعیتش مادر می خواست مزاخمتون بشه !

-قدمشون روی چشم ولی اتفاقی افتاده ؟

هیربد : می خواد زمان عرسی و مشخص کنه ! !

به این جای مسئله فکر نکرده بودم با لحن نگرانی گفتم : چه زود به فکر افتادند !

هیربد : همچنانم زود نیست به نظرت دوماه برای شناخت کافی نیست ؟

-فکر می کنی من و شناختی ؟

هیربد :تو نشناختی نگو نه که باور نمی شه یغما باشی !

-لابد از شناختت راضی هم هستی ؟

هیربد : چرا نباشم تو همونی که باید باشی !

-ولی تو اونی نیستی که باید هیربد !

هیربد : قرارمون این نبود یغما !

-از کدوم قرار حرف می زنی که به یاد ندارم ؟

هیربد : تو به من بله رو دادی ! !

-آهان پس این دو ماه فرمالیته است چه همو بشناسیم و چه نه محکومیم به ازدواج !

هیربد : نه محکوم نیستی یغما اگه راضی نیستی....

میون کلامش پریدم و گفتم : منظورم این نبود برداشتت اشتباهه هیربد ! ! من فقط می گم یه کم دیگه بهم فرصت بده !

هیربد : ایرادی نداره با مادر صحبت می کنم !

نفسم و سنگین بیرون دادم و گفتم : لطف می کنی ! !

هیربد : سلام برسون !

-تو هم همینطور !

گوشی و روی تخت انداختم و از پنجره به بیرون خیره شدم مادر هیچ وقت روی هیربد تا این حدی که روی پرنوشی که نمی شناختم مخالفت می کنه مخالفتی نکرد البته من هم اصراری نداشتم یک بله خشک و خالی داده بودم و پدر روی هوا گرفته بود ! !

شیفته و لب حوض نشسته بود و دستش و توی آب سرد می لغزوند به خودم زحمت ندادم و از پنجره خودم و داخل حیاط انداختم اگه مادر من و تو این شرایط می دید هزارو هزار دلیل می آورد تا من و از اینکار منصرف کنه از منش دخترانه گرفته تا بیماری های زنانه ای که در آینده ممکنه گریبان گیرم بشه ! !

شیفته پشت به من لب حوض جاخشک کرده بود آروم بهش نزدیک شدم و دستهام و روی چشماش گذاشتم آروم دستشاش و روی دستام لغزوند و گفت : گذشت از اون روزایی که خودم و با این کارت خیس می کردم یغما خانوم !

دستام و برداشتم و مقابلش نشستم و گفتم : از کجا فهمیدی منم ؟یحیی هم از این کارا زیاد می کنه ! !

شیفته : دستای تو گرمه ولی دستای یحیی و بقیه سردند ! !

دستش و گرفتم و گفتم : دست تو هم کاملا سرده البته ممکنه از خنکای آب باشه ! !

شیفته : نه دستای من همیشه سردند ! !

دستش و رها کردم و گفتم : تنم مور مور می شه !

شیفته : صدای داد و قال از خونتون به گوش می رسید ! !

-تازه اولشه کارمون در اومده !

شیفته : چی شده ؟

-اقا پاش از تشکش زده بیرون ! !

شیفته : یعنی چی ؟

-یعنی زن می خواد ! !

خندید و گفت : خوب این که چیر عجیبی نیست ؟

-مامان دختره رو نپسندیده !

شیفته : زندایی که همیشه خدا مخالفه !

-از سر تاپای دختر عیب گرفته !

شیفته : دست خودش نیست هم حساسه هم وسواس !

-بابا صبر ایوب داره به خدا !

خندید و گفت : دایی والا که عاشقه !

-عاشق همین وسواسی ها و غر زدناش !

شیفته : حالا عروس خانم کیه ؟

-هنوز نه به باره نه به دار عروس چیه ؟

شیفته : بالاخره که چی ؟ یحیی رو نشناختی ؟


00:00 :. ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۰ ۰ ۰ ۱۵ رمان

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی