تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان



ساکت به مقابلم خیره شدم خندید و گفت : نگفته بودی قهر می کنی !

-قهر نکردم حرفی ندارم ! !

هیربد : یغما تو بنا به رضایت خودت به من جواب مثبت دادی ؟

-نه پس فکر کردی با زور خنجر و نیزه راضی شدم ! !

هیربد : بعضی وقتا حس می کنم خسته شدی !

-نه فقط این تفاوت برام قابل هضم نیست ! !

هیربد : ولی من با همین تفاوتا انتخابت کردم !

-هیربد ؟

هیربد : بله ؟

-می شه وقتی صدات می کنم از واژه های دیگه ای استفاده کنی که فکر کنم دارم با نامزدم حرف می زنم نه یه غریبه ! !

خواست حرفی بزنه که باز اجازه ندادم و گفتم : چرا نمی گی با همین تفاوتا دوست دارم ؟

با بهت نگاهم کرد ادامه دادم و گفتم : دوسم داری یا ندارای ؟

هیربد : اگه نداشتم که انتخابت نمی کردم ! !

هیچ وقت دختر مغروری نبودم هیچ وقت هیچ واهمه ای برای به زبون آوردن حرف دلم نداشتم با خودم و بقیه رو راست بودم !

-می شه جمله ات و کامل بگی ؟

هیربد : تمومش کن یغما ! !

-باشه دیگه حرفی نمی زنم اجازه می دم از خودت از من از همه چیز فرار کنی !

کوله ام و روی شونه ام انداختم و گفتم : بهتره برم مادر نگران می شه !

هیربد : هنوز خیلی زوده ؟

هیربد : بذار برسونمت ؟

-نه می خوام قدم بزنم !

سری تکون دادم و با قدمهای تندی ازش دور شدم اگه بی ادبی محسوب نمی شد می گفتم : تنهایی و به با تو بودن ترجیح می دم !

با صدای بوق ماشینی برگشتم 206 سفید اسپرتی که قدم به قدم من حرکت می کرد کنار دست راننده سرش و از پنجره بیرون داد و گفت : می خوایم برسونیمت ؟

حرفی نزدم و قدمها مو تند کردم اینبار راننده به حرف اومد و گفت : دوس پسر مبله نمی خوای خانومی ! !

با غیض به سمتش برگشتم که همگی یک صدا گفتند : اُه َ !

در یک نیم نگاه چهره های هرسه شون و آنالیز کردم راننده و کنار دستش چنگی به دل نمی زدن اما نفرسوم سرنشینی که عقب نشسته بود به نسبت اون دو چهره زیباتری داشت ولی به اندازه اون دو نفر لوده نبود اما نمی شه منکر این شد که سر و گوشش می جنبید و فقط با لبخندی همراهیشون می کرد از همونجا آژانس دربستی گرفتم ولی مدام احساس می کردم کسی تعقیبم می کنه مقابل در با مادر برخوردم نایلونهای خرید و به سمتم گرفت و در و باز کرد نایلونها رو روی راحتی گذاشتم و گفتم : بازم رفته بودید خرید ؟

همونطور که شالش و تا می زد گفت : چطور مگه ؟

به سمت اتاقم رفتم و گفتم : شما که دو روز پیش با بابا خرید بودید! !

بی توجه به حرفم راهی آشپزخونه شد مقنعه ام و از سرم کشیدم و روی تخت انداختم و سرم و بین دستام گرفتم واقعا به این نتیجه رسیدم که مادر وسواس خرید داره! !

 

✔️فصل دوم

پنجره و باز کردم و سرم و بیرون دادم عاشق اسفند بودم بوی عید و وسوسه خرید ولی صدای جروبحث مادر و یحیی تمومی نداشت پنجره رو بستم و راهی سالن شدم مادر کنار اوپن ایستاده بود و با لحن مادرانه ای گفت : این کار و با خودت و زندگیت نکن !

یحیی که روی راحتی لم داده بود خندید و گفت : مگه دارم چی کار می کنم می خوام زن بگیرم !

ابروهام و بالا دادم و گفتم : حرفای تازه می شنوم غریبه بودم ؟

مادر بی توجه به من رو به یحیی گفت : فکر می کنی مشکلم با زن گرفتنته ؟ نه عزیزم من فقط می گم فکر ازدواج با پرنوش نباش ! !

یحیی : مادر من آخه من قراره باهاش زندگی کنم یا شما ؟

مادر : داغی نمی فهمی پس فردا اینایی که الان می ندازی پشت گوش می شه خار تو چشمت ! !

یحیی : مامانم من به خودم ایمان دارم !

-حالا مشکل چیه ؟

یحیی ایستاد و گفت : از خودشون بپرس ! !

و راهی اتاقش شد مادر از همونجا داد زد : مگه از رو نعش من رد شی ! !

یحیی : خدا نکنه مادر ولی من تصمیمم و گرفتم ! !

-مامان مشکل چیه ؟

مادر : سرتاپاش عیبه دختره ! !

-مامان ؟

مادر همونطور که به سمت اتاقش می رفت گفت : به قران نمی ذارم...نمی ذارم !

مادرجون همونطور که پله ها رو پایین می یومد رو به من گفت : چی شده مادر ؟

-هوا پسه مادر جون !

مادرجون : هوارشون تا اون بالا می یومد ! !

-مامان و یحیی رو که می شناسید حرفشون بحثه بحثشون دعوا !

مادرجون : باز مادرت دختر نشون کرد و یحیی نپسندید ؟

-اتفاقا برعکس این بار یحیی نشون کرد و مادر نپسنیدید ...خندیدم و ادمه دادم : کدخدا راضی می شه میرزا بنویس نه !

مادرجون : آدم در مورد بزرگتش این طوری صحبت نمی کنه یغما جان ! !

-چیزی نگفتم قربونت !


00:00 :. ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۰ ۰ ۱ ۱۵ رمان

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی