تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان



امروز و به مادر قول داده بودم تمام وقت در خدمتش باشم هر چند بقیه روزها هم کار به خصوصی نداشتم درسم با لیسانس مدیریت به اتمام رسیده بود ولی به دلیل روحیه ام و شاید شریط خانوادگی و اقتصادی فعلا خانه دار محسوب می شدم ! ! مادر با وسواس همیشگی به جون خونه افتاد و این میون حسابی از من کار کشید !

دم دمای ظهر بود دیگه نای نفس کشیدن نداشتم مادر من و شیفته رو مجبور کرده بود به نوعی کف حیاط و بسابیم خودم و روی راحتی انداختم دلم در حال مالش رفتن بود ریموت و از روی میز برداشتم و تی وی و خاموش کردم مادر به اعتراض گفت : روشنش کن !

-اذانه مامان ؟

مادر : برای همین می گم مسلمون باید صدای اذان تو خونش بپچه !

بعضی مواقع به مادر خودمم شک می کنم اگه کسی تو نگاه اول ببینتش باور نمی کنه اینقدر معتقد باشه !

نگاهی به ساعت دیواری ناقوس مانند انداختم حلقه ام و از روی میز برداشتم بعضی مواقع به طور کامل از یاد می برم نامزد دارم !

روبه مادر گفتم : بعد از ظهر با هیربد قرار دارم از نظر شما که ایرادی نداره ؟

مادر : نامزد خودته من چی بگم ؟

-شما از هیربد خوشتون نمی یاد ؟

مادر : علف باید به دهن بزی شیرین بیاد ! !

پوفی کشیدم و راهی اتاقم شدم هیربد فقط باب دل پدر بود و مثلا یک ماهی می شد که با هم نامزد بودیم ولی در این بین نه حرف عاشقانه ای نه برخورد عاشقانه ای از تصور خودم خنده ام گرفته بود هیربد پسر یکی از دوستای پدرم بود چند باری طی مراسمهای مشترکی بهم برخورده بودیم وضعیت مالیشون به مراتب از ما بهتر بود طی این رفت و آمدها بعد از مدتی بالاخره شرم و حیا رو کنار گذاشته بود و با پدرش ومادرش برای خواستگاری راهی خونمون شدند مادر از همون اول شروع کرد به ایراد گرفتن البته همیشه کارش همین بود روی همه چیز بیش از حد وسواس داشت منم حس خاصی به هیربد نداشتم در نظرم پسر معمولی و به شدت معقولی بود دو چیزی که با معیارهای من از زمین تا آسمون فرق داشت هیربد خارج از مراسم خواستگاری هیچ وقت پیش نیومده بود که ازم درخواست ازدواج کنه در حالی که من همیشه تو خیالم پسری و می دیدم که اول پیشنهاد خواستگاری و با خودم مطرح می کنه ولی هیربد خلاف این بود !

طی این یک ماه حتی پیش نیومده بود یک بار دستم و بگیره و من باز پسری و دوس داشتم که کمی گستاخ باشه این همه نجابتش حوصله ام و سر می برد ! !

همیشه با هم به طور رسمی صحبت می کردیم هیچ وقت حرفهایی که بین من و یحیی و یا ژوبین رد و بدل می شد با هیربد نمی شد هیچ وقت کنارش با شوخی خنده و لودگی نگذشت همیشه تعارف بود وحرفهای معمول و خسته کننده ! !

ولی دلیل منطقی برای مخالفت نداشتم نگاهی به قاب عکسش که روی عسلی کنار تخت بود انداختم قیافه اش به نسبت خوب بود ولی تیپ یکنواخت و معمولی داشت همیشه عاشق پسرای مرموز بودم پسرای گستاخ کسی که یه چیزی یه حسی توش خیلی پررنگ باشه ولی هیربد یک دست بود ! !

**

مقابل کافی شاپ چرخی زدم و دوباره به خیابون چشم دوختم مزادی سرمه ایش از دور بهم چشمک می زد نگاهی به ساعتم انداختم دقیقا 11دقیقه دیر کرده بود لبخندی به روم پاشید و گفت : سلام دیر کردم ؟

صفحه ساعتم و نشونش دادم و گفتم : 11 دقیقه !

ابروهاش و بالا داد و گفت : چه دقیق !

پشت چشم نازکی کردم و خلاف جهتش حرکت کردم چند بار صدام کرد ولی جوابی ندادم با قدمهای بلند خودش و بهم رسوند و گفت : چی شده ؟

-چیزی نشده فقط 11 دقیقه دیر کردی ! !

هیربد : فقط یازده دقیقه !

نگاهش کردم و گفتم : فقط ؟

هیربد : معذرت می خوام این جوری مشکل حل می شه ! !

-هیربد من ازت می خوام وقت شناس باشی !

هیربد : جز شرمندگی کار دیگه ای از دستم بر نمی یاد !

نفسم و پر صدا بیرون دادم و گفتم : به هر حال قید کافی شاپ و زدم بیا چند دقیقه همین حوالی بشینیم !

سری تکون داد به نیمکتی اشاره کردم و به سمتش رفتم حتی دوشا دوشم قدم بر نمی داشت دستش و گرفتم و گفتم : می شه هم قدم بشیم ؟

باز بی حرف سری تکون داد و روی نیمکت نشست از قصد نزدیکش نشستم و گفتم : چرا از من دوری می کنی ؟

هیربد : داری اشتباه می کنی یغما من و تو هنوز نامزدیم ! !

ازش فاصله گرفتم و گفتم : خب آره یه صیغه محرمیت که بیشتر بینمون نیست ! 

#ادامه_دارد ...

00:00 :. ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۰ ۰ ۰ ۱۹ رمان

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی