تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان



چقد اون موقع ها خوشحال بودم 


ولی الان...


آخه چرا،خدایا چرا برای چی؟؟


اخه مگه من چندسالمه 

یه دختر 19 ساله مگه چقدر تحمل داره؟


بغض راه گلمو گرفت،ولی من دیگه گریه نمیکنم


آره دیانا خودت باید مشکلاتتو حل کنی 


دیگه نه مادری هست که ازش انتظار داشته باشی نه پدری 


وقتی به همین راحتی مجبورت  میکنن با کسی که دوسش نداری نامزد کنی 


وقتی اشکاتو می بینند آه،ناله هاتو می بینند ولی بی توجه هستن دیگه چه انتظاری


ای کاش من تک فرزند نبودم اگه یه خواهر یا برادر داشتم شاید اینقدر تو غصه هامو تو خودمو نمیریختم 


اون موقع ها وقتی ناراحت بودم آرتین نمیذاشت ناراحتیم ادامه پیدا کنه،چه روزهای بود 


ولی هنوز هست،آره اون هست ولی یه فرقی میکنه با گذشته 


اینکه من الان نامزد دارم آرمیا

ولی آرتین...


نباید ایتقدر فکر کنم 


در ارتاقم به صدا در اومد


-بفرمایید


-دخترم بیا ناهار


رومو ازش گرفتم


-میل ندارم


-چرا عزیز مامان؟


_من عزیز شما نیستم

یعنی دیگه عزیز هیچکس نیستم به جز کسی که دوسش دارم 


مامانم فقط داشت نگام میکرد


بعدش رفت


همیشه همین بود

 همش وقتی در این مورد حرفی میزدم ساکت میموند

00:00 :. ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۰ ۱ ۱ ۱۹ رمان

نظرات (۱)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی