تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


شیفته با صدای ضعیفی گفت : بذار بکپم جون مادرت !

-عمرا بذارم عمه شهلا من و مسئول کرده نمی تونم سرپیچی کنم جون شیفته !

حرفی نزد این بار محکم تر تکونش دادم عصبی گفت : گور بابای خوت و عمه ات !

تکون محکمی بهش دادم و گفتم : شیفته بیدار نشی می زنم کانال دیونه بازی !

روی تختش نیم خیز شد و دستی لابه لای موهای آشفته اش فرو برد و گفت : تا 4 صبح بیدار نبودی که زبونت عینهو بلبل کار می کنه !

خواست دراز بکشه که مانعش شدم و گفتم : مجبورکه نبودی ! !

خمیازه ای کشید و گفت : ساعت چنده ؟

-حوالی هفت ! !

شیفته : همش سه ساعته خوابیدم ! !

-مادرجون و شاکی کردید ؟ باز نشستید این جک و جونورا رو دیدید ؟

شیفته : مادرجون در همه حال شاکیه گردن ما ننداز !

-اومده بود واسه چغلی پیش بابا !

چشمهاش و گشاد کرد و گفت : انگار واقعا شاکی شده ! !

-بی چاره به ستوه اومده اگه می دونستم سه سوته می یومدم پییش ! !

خمیازه دیگه ای کشید و گفت : وای نبودی دختر عجب فیلمی بود از دست دادیش...دوباره خمیازه کشید !

نگاهش کردم و گفتم :چاک نخوره ! !

خمیازه کشان خندید و گفت : بعید نیست امروز هیچی بعید نیست شاید دهن من از شدت خمیازه چاک بخوره ...شاید نشسته یا ایستاده وار منم از هوش برم...در حالی که فیلمهاش و زیر و روی می کردم به سمتم اومد و گفت :شاید امروز من از دست تو دق کنم ...شاید اصلا بدجوری تو رو دق بدم !

-بی خودی تهدید نکن می دونی صبر ایوب دارم می رم سر وقت ژوبین !

لگد دیگه ای نثار در اتاق ژوبین که درست مقابل اتاق شیفته قرار داشت کردم و با صدای بلندی گفتم : ژوبین چه غلطی کردی باز ؟


از این پهلو به اون پهلو شد روی زمین کنار تختش زانو زدم و گفتم : الو ؟ ژوبین ؟

با آرامش خوابیده بود تکونی بهش دادم و گفتم : تو به این دختره شماره خونه رو دادی ؟ دادی یا ندادی ؟کارت در اومده ژوبین ! !

وحشت زده روی تخت نیم خیز شد و گفت : مادرجون فهمید ؟

ابروهام و بالا دادم آب دهنش و فرو داد و گفت : نکنه دایی والا ؟

ایستادم و گفتم : هیچ کدوم یه سوال بود چرا اینقدر هیجان زده شدی ..ریلکس ...ریلکس!

بالشتش و به سمتم نشونه رفت و دوباره دراز کشید بالشت و به سمتش نشونه رفتم و گفتم : هر چند فرقی نداره بیدار نشی خودم پتتو می ریزم رو آب ! !

به سمتم خیز برداشت با شتاب از اتاقش بیرون زدم و درست نقطه مقابل اتاقش با شیفته یکی شدم دستم و روی صورتم گذاشتم و گفتم : این دیگه چی بود ؟

ژوبین خندید و گفت : چوب خدا صدا نداره یغما خانم !

-مغزم داغون شد ژوبین !

شیفته غرید و گفت : حواست کجاست له شدم ! !

ژوبین : تو له شدی تو که این بدبخت و کتلت کردی ! !

دستم و به دیوار تکیه دادم و ایستادم و گفتم : شانس بیارم ضربه مغزی نشم ! !

سه تایی پله ها رو پایین رفتیم و گرداگرد سفره نشستیم یحیی خندید و گفت :چرا لب و لوچتون اینقدر آویزونه ؟

ژوبین : آخه یه تصادف کوچیک با هم داشتن ! !

بابا بی توجه به ژوبین و یحیی گفت : دیگه لازم نیست بار و بندیل و ببندید !

-مگه حکم تخلیه نیومده بود ؟!

مادر : پدرتون عادت داره اجاره نشینی و خوش نشینی ! !

بابا : خواستم سورپرایزتون کنم ولی خب در این صورت بیتا خانوم تا فراد می بندتم به گوشه و کنایه ! !

لقمه و داخل دهانم گذاشتم و گفتم :چی ؟

بابا : تو که عجول نبودی یغما !

سری تکون دادم و مشغول شدم بابا لحظه ای مکث کرد و گفت : خونمون دیگه صاحب خونه نداره ؟

یحیی : صاحب مرده است ؟

بابا با غیض گفت : زبونتو گاز بگیر خونه از این به بعد خونه خودمونه خودمونه ! !

خندیدم و گفتم : بابا این و به عقلش ببخشید !

تنها کسی که زیاد هیجان زده نشده بود مادر بود بالا خره بعد از این همه سال زندگی باید توقع یک خونه نقلی رو می داشت هر چند که مساحت اینجا بیش از یک خونه نقلی بود ! !

لیوان چایی و به سمت شیفته گرفتم و گفتم : نکنه گل فروشی و فروختید ؟

یحیی : بابا عاشق گل فروشیه نه ؟

بابا : باباتونو دست کم گرفتید ؟ من اگه این همه سال اجاره نشین بودم فقط برای این بود که بتونم همچین خونه ای و بخرم !

می دونستم بابا عاشق اینجاست خودمم بودم عاشق تک تک زاویای این خونه بودم !

طبق عادت من و شیفته مسئول جمع کردن سفره صبحانه شدیم همیشه همین طور بود نهار و شام و صبحانه رو با هم صرف می کردیم شستن ظرفها هم به نوبت بود بین من و شیفته و ژوبین و یحیی بعضی مواقع قرعه می انداختیم مادر و عمه شهلا مدتها بود از این سمت استعفا داده بودند ! 


00:00 :. ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۰ ۳ ۱ ۳۶ رمان

نظرات (۳)

  • ما جــــــــღــــــدہツ
    شنبه ۱۷ شهریور ۹۷ , ۱۳:۰۴
    حیف حسش نی...
    بعدا میام میرم یکشو میخونم...بعدشم اینجا رو:)))
    • author avatar
      00:00 :.
      ۲۷ شهریور ۹۷، ۲۱:۲۴
      هرجور خودتون راحت ترین :)
  • فاطمه سادات داوری
    شنبه ۱۷ شهریور ۹۷ , ۱۴:۴۱
    خیلی عالی نوشتی برادرم
    • author avatar
      00:00 :.
      ۲۷ شهریور ۹۷، ۲۱:۲۶
      نظر لطفتونه :)
      ولی کار من نیست
  • بانو ...
    يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷ , ۱۴:۳۸
    رمان خوبیه
    • author avatar
      00:00 :.
      ۲۷ شهریور ۹۷، ۲۱:۲۶
      :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی