تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


خوب دوستان عزیزم از این به بعد هر روز می خوام براتون یه رمان بزارم امیدوارم که خوشتون بیاد :)



پتو رو بالاتر کشیدم وسرم و زیرش پنهان کردم و دوباره پلکهام و روی هم گذاشتم ولی بابا بی خیال نمی شد دوباره آروم پتو رو رو از روی صورتم کنار زد و گفت : قرار نبود نماز کسی تو این خونه قضا بشه

-به خدا امروز جمعه است خدا هم یه تخفیفی به بنده هاش می ده ولی بنده به بنده اش نه !

بابا :خودت می گی خدا منم بنده ی خدا نماز که تعطیل نمی شه !

غرولندکنان بیدار شدم و گفتم :اجرتون با خدا ! !

بابا : سلامت کو بابا ؟

-علیک سلام ...چه صبح دلنشینی !

پله ها رو یکی دوتا پایین رفتم و راهی دستشویی شدم ولی با در بسته برخورد کردم لگدی نثار در کردم و گفتم : باز باید صف ببندیم هزار بار نگفتم اون دستشویی توی حیاط و راه بندازیم !

صدای یحیی رو شنیدم که از اون پشت گفت : برو همین الان واسه راه اندازی کلگنش و بزن !

همونطور که به خودم می پیچیدم گفتم :بدون تو که نمی شه داداشی مگه می شه تو تو اون لحظه تاریخی غایب باشی !

یحیی : من فعلا کارهای مهمتری دارم !

چند لحظه سکوت کردم که دوباره گفت : روبان یادت نره !

-برای چی اونوقت ؟

خندید و گفت : ببندی دور دسته کلنگ دیگه خواهر من !

لگد محکم تری نثار در کردم و گفتم : به جای وراجی بیا بیرون اون تو چه غلطی می کنی ؟

با لودگی گفت : بقیه این تو چه غلطی می کنن تخلیه ؟

-اشتهام و کور کردی اول صبحی !

همونطور که از دستشویی خارج می شد گفت : بعید می دونم چیزی مانع اشتهای تو بشه ماشاا...منتظر ادامه حرفش نشدم و تنه ای بهش زدم و با شتاب وارد شدم خندید و گفت : کار دست خودت ندی خواهری ؟

-یحیی می شه گورت و گم کنی ؟

یحیی : چیه می خوای طوفان به پا کنی ؟

یکی از جیغ های بنفشم و نثارش کردم تا دمش و روی کولش گذاشت و رفت !

بابا خندید و گفت : باز اینا آخر شب فیلم ترسناک دیدن ؟

از همونجا گفتم : من و فاکتور بگیرید !

بابا : می دونم این چیزا با روحیه تو سازگار نیست از هر چی بزنی از خواب شبت نمی زنی !

-حقی که دختر پدرمم !

چشم غره تصنعی نثارم کرد و روبه مادر گفت : بیتا سفره رو روی زمین بنداز حوصله میز و صندلی ندارم !

مامان غرید و گفت : همینا رو هم تو بد عادت کردی اگه به اینا باشه می خوان هر روز روی زمین نهار شام صرف کنن !

با خندید و گفت : ایرادش چیه خانومم ؟

با ابرو اشاره ای کردم و گفتم : ایرادش کلاسه مامانه به ما نمی خوره !

قبل از اینکه مادر بخواد پاسخی بده با صدای عمه شهلا که من و مخاطب قرار می داد برگشتم : عمه برو این شیفته و ژوبین و بیدار کن من حریفشون نمی شم !

-سلام به روی ماهتون عمه خانوم !

عمه شهلا : قربونت اینا برام حواس نذاشتن !

آستینام و بالا زدم و گفتم : کار خودمه تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو نر !

مامان از پشت اوپن چشم غره ای حواله ام کرد و عمه رو به نشستن دعوت کرد پله رو به سمت بالا طی کردم از وقتی به یاد داشتم با عمه شهلا و دو فرزدنش ژوبین و شیفته به اضافه مادرجون بزرگ دوخانواده زندگی می کنیم مادر هم بر خلاف همیشه در این مورد اعتراضی نداره هرچند اعتراضی هم وارد نیست این شرط پدر قبل از ازدواج با مادر بوده ! !

لگدی نثار در اتاق شیفته کردم و به سمتش هجوم بردم لگدی حواله ام کرد تکونی بهش دادم و گفتم : شیفته آمپرم زود جوش نیست ولی وقتی جوش بیاد اومده ها ؟

شیفته با صدای ضعیفی گفت : بذار بکپم جون مادرت !


00:00 :. ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۰ ۴ ۳ ۳۹ رمان

نظرات (۴)

  • یاخود خدااا

    داری بم میگی صب کنم!؟؟مث اینک ب گربه میگی گوشت نخور خخ

    اوک...چیز جالبی باید باشع...

    بااینک شاید بیشتر عز صد-دویس تا رمان خوندم ولی بازم عطش خوندن رمان دارمــ...
    • author avatar
      00:00 :.
      ۱۶ شهریور ۹۷، ۱۳:۲۲
      نیگران نباش زود تموم می شه :)
  • یه نفر
    جمعه ۱۶ شهریور ۹۷ , ۱۳:۲۱
    این رمانو قبلا خونده بودم قشنگ بود.
    ولی اسمش"تاوان بوسه های تو"بود.
    چرا اینجا اسمش یه چیز دیگس؟
    • author avatar
      00:00 :.
      ۱۶ شهریور ۹۷، ۱۳:۲۳
      نمی دونم من با این اسم پیدا کردم:)
      این اصلاحیه داره دوباره بشین بخون
  • بانو ...
    جمعه ۱۶ شهریور ۹۷ , ۱۳:۵۵
    قشنگه
    منتظر ادامه داستانیم 
    • author avatar
      00:00 :.
      ۱۶ شهریور ۹۷، ۱۴:۰۴
      :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی